گوش کنید دانلود پادکست
  • 14h00 - 14h05 tu
    GMT 14h00 20/06 اخبار جهان
  • 14h05 - 14h30 tu
    GMT 14h05 20/06 دنباله برنامه
  • 14h30 - 14h44 tu
    GMT 14h30 20/06 اخبار جهان
  • 14h44 - 15h00 tu
    GMT 14h44 20/06 دنباله برنامه
  • 15h00 - 15h05 GMT
    GMT 15h00 20/06 اخبار جهان
  • 15h05 - 15h30 GMT
    GMT 15h05 20/06 دنباله برنامه
  • 15h30 - 15h44 tu
    GMT 15h30 20/06 اخبار جهان
  • 15h44 - 16h00 tu
    GMT 15h44 20/06 دنباله برنامه
برای بهره گیری کامل از فرآورده های چندرسانه ای، پلاگین فلش را در مرورگر رایانۀ خود نصب کنید برای ورود، کوکی ها را در رایانۀ خود فعال کنید سایت ار.اف.ای با مرورگرهای مختلف و از جمله اینترنت اکسپلورر۸، فایر فاکس۱۰، سفری ۳، گوگل کروم ۱۷ و .. سازگار است
اروپا

کارل مارکس، دیو دانستن

media مجسمه کارل مارکس در زادگاهش REUTERS

کارل مارکس دویست سال پیش در چنین روزی (پنجم ماه مه ١٨١٨) در شهر «تریر» در خانواده ای بورژوا در پروس به دنیا آمد. او دومین فرزند خانواده‌ای پرجمعیت بود. مارکس دورهٔ دبیرستان را در مدرسه‌ای پروتستان به پایان رساند و سپس در رشتهٔ حقوقِ دانشگاه بن ثبت نام کرد. او دو چیز را از پدرش، هانریش، به ارث برد : دلبستگی به سیاست و ذوق اندیشیدن.

مارکس در بیست سالگی پدرش را از دست داد و معروف است که او تمام عمر تصویر پدر را که بر مدالی جیبی حک شده بود هرگز از خود جدا نکرد.

هانریش مارکس حقوقدانی لیبرال مسلک و یک میهن‌دوست راستین پروسی بود. او از جمله یهودیانی بود که برای تسهیل ادغام خود در زندگی حرفه ای پروس قرن نوزدهم به مسیحیت گروید، هر چند او برای نشان دادن اعتراض خود به این اجبار به مذهب اکثریت یعنی پروتستانتیسم نپیوست.

نیاکان هانریش مارکس - همانند همسرش – همگی از خاخام‌های یهودی بودند. اما، در قیاس با اجداد خود، هانریش مارکس دلبستگی عمیقی به افکار فیلسوفان روشنگری، به ویژه به آثار ولتر و روسو داشت و از پیشرفت آزادی‌های اساسی در پروس همواره حمایت می‌کرد.

کارل مارکس پس از پایان تحصیلاتش در رشتهٔ حقوق برای ادامهٔ تحصیل در رشتهٔ فلسفه به دانشگاه فردریش ویلهم برلین رفت. او سه سال بعد، در ٢٣ سالگی، رسالهٔ دکتری خود را دربارهٔ تفاوت فلسفهٔ دموکریت و اپیکور در دانشگاه «ینا» به اتمام رساند. این رساله که تسلط مارکس جوان را بر فرهنگ و زبان های یونانی و رومی نیز نشان می دهد هنوز از جمله آثار برجسته در شناخت اتمیست‌ها و ماتریالیست های باستان به شمار می رود.

مورخی در کسوت روزنامهنگار

مارکس از نخستین سال های نوجوانی و جوانی نبوغ خارق العاده ای در عرصهٔ نظر و نظریه‌پردازی داشت، هر چند او به دلیل افکار سیاسی و الحادی اش از تدریس در دانشگاه منع شد. اما، این ممنوعیت، شوری را در دل مارکس برانگیخت که تا واپسین دم حیات رهایش نکرد : از نخستین سال های جوانی مارکس به حرفهٔ روزنامه نگاری روی آورد. او از این طریق می توانست هم در دفاع از آزادی اندیشه و بیان قلم بزند هم علیه فقر و استبداد بشورد و همزمان به عمیق ترین علائق سیاسی و فکری‌اش معنا ببخشد.

در این مسیر مارکس ابتدا سردبیری نشریهٔ راینش سایتونگ در کُلن و سپس سالنامهٔ فرانسوی-آلمانی در پاریس را بر عهده گرفت و مجدداً از مارس ١٨٤٨ تا مه ١٨٤٩ هدایت نشریهٔ راینش سایتونگ جدید را در شهر کُلن عهده دار شد.

مارکس طی دورهٔ تبعید و مطالعه در لندن حدود صد مقاله برای نیویورک دیلی تریبون و دیگر نشریات آمریکایی نوشت. آثاری همچون هجدهم برومر لوئی بناپارت یا جنگ طبقاتی در فرانسه از جمله ثمرات همین مقالات به شمار می روند که در نوع خود آثار ماندگار و بی بدیلی در پهنهٔ شناخت و واکاوی تاریخ و سیاست فرانسه در قرن نوزدهم هستند.

مارکس کاشف تاریخ

سردیس کارل مارکس که در مقابل محل تولدش نصب و به نمایش درآمده Patrik STOLLARZ / AFP

زندگی مارکس همزاد متن، نوشتن و خواندن یا به معنای دقیق تر کلمه همزاد فعالیت مداوم و خستگی‌ناپذیر فکری و فرهنگی بود. او ولع سیری ناپذیری در خواندن – به ویژه خواندن متون دست اول – داشت و هدف او از خواندن آفرینش دقیق ترین نقد جهانی بود که در آن زندگی می کرد.

مارکس از نوجوانی شیفتهٔ ادبیات، حقوق، تاریخ، علوم طبیعی، فلسفه و ریاضیات بود و از خواندن و کاویدن در این پهنه ها هرگز خسته نمی شد. ولع او در خواندن و افراط او در نوشیدن و حتا به راه انداختن مرافه با همکلاسی هایش به حدی بود که نگرانی والدینش را برانگیخته بود.

هانریش مارکس که طبیعت سرکش فرزندش را خوب می شناخت در نامه ای به او به تاریخ ١٩٣٧ نوشت : « قلب تو مقهور قدرتی دیوآسا است که نزد هیچیک از دیگر انسان ها دیده نمی‌شود.» مارکس تمام عمر این «قدرت دیوآسا» را درخدمت خواندن، اندیشیدن، دانستن و نوشتن به کار گرفت. به یاری همین قدرت مارکس هرگز خود را اسیر و محبوس هیچ قالبی نکرد.

او قادر بود در هر یک از آثارش به طور همزمان در هیئت یک مورخ، یک فیلسوف، یک اقتصاددان و یا یک جامعه شناس ظاهر شود بی آنکه هیچیک از آنها به تنهایی باشد. آرزو و هدف مارکس کشف حقیقت و به ویژه حقیقت علمی بود. او از جمله اندیشمندانی بود که توانسته بود برای تغییر نظم جهان، نظم گفتاری یک دورهٔ بزرگ تاریخی – دورهٔ تجدد - را تغییر بدهد. بی جهت نبود که فیلسوف شخیر فرانسوی، لویی آلتوسر، از مارکس به عنوان «کاشف قارهٔ تاریخ»، سرزمینی ناشناخته، یاد می کرد. او می گفت همانطور که فروید کاشف ناخودآگاه است، مارکس نیز کاشف «قارهٔ تاریخ» است.

آرنولد روگه از دوستان جوانی مارکس چند هفته پس از ازسرگیری همکاری‌اش با او در پاریس در نامه ای به لودویگ فویرباخ، فیلسوف معروف پساهگلی آلمان، می نوشت : «مارکس بسیار می‌خواند. او با شدت غیرقابل قیاسی کار می‌کند و دارای نبوغ انتقادی است که گاه به دیالکتیکی حیرت‌آور می انجامد. مارکس هیچ چیز را به انتها نمی رساند و دائما آنچه را که انجام می‌دهد متوقف می‌سازد تا خود را در دریای بی نهایتی از کتاب‌ها غرق کند.»

جدال بی پایان با هگل

با این حال، «ماشین مفهوم سازی مارکس» هرگز در چالهٔ ناتوانی فرونمی افتاد. مارکس یک رشتهٔ راهنما داشت و آن روش فکری استادش، هگل بود. در جدال و درگیری دائمی با این روش و اندیشه است که مارکس تفکر خاص خود را می سازد. مارکس دربارهٔ دین فکری اش به هگل می‌نوشت : «رابطهٔ من با هگل بسیار ساده است. او استاد من است و حرافی های خودستایانهٔ شاگردان وی که مدعی‌اند خویشتن را از بند این متفکر بزرگ رها کرده‌اند، از نظر من کاملا مضحک است. با این حال، من آزادانه رفتاری انتقادی در قبال استادم در پیش گرفتم، به این معنا که پوستهٔ مذهبی دیالکتیک او را کنار زدم تا آن را عمیقا تغییر بدهم.»

پرده برداری از مجسمه نصب شده کارل مارکس بمناسبت دویستمین زادروز وی در شهر زادگاهش REUTERS/Wolfgang Rattay

مارکس مسیر خود را برای فرارفتن از هگل – به یاری هگل – از خلال مجادلاتش در محفل «هگلیان جوان» و گفتگوهای انتقادی با لودویک فویرباخ، برونو بائر و دیگران هموار ساخت. فردریش انگلس، دوست، همفکر و هم رزم مارکس، از اعضای همین محفل بود. او پیش از آنکه با مارکس از نزدیک آشنا شود، در قطعه شعری در وصف او نوشته بود : «مشت سنگینش را در هوا می چرخاند. خشونت هذیانش مرزی نمی شناسد، تو گویی هزاران دیو برای مهار کردنش چنگ در گیسوان او انداخته‌اند.»

مارکس عاشقی همیشگی

مارکس در عین حال دیوانه وار عاشق بود. او عاشق زنی به غایت زیبا به نام «جنی فون وستفالن» بود. جنی، دوست دوران کودکی مارکس، از خانواده ای بورژوا و چهار سال بزرگتر از مارکس بود. آن دو در سال ١٨٣٦ با یکدیگر عهد عاشقی بستند و در سال ١٨٤٣ رسما با یکدیگر ازدواج کردند. دفتر عشق نام اشعاری است که مارکس در همین سال‌ها در وصف دلداده اش سروده است.

پیوندهای دوستی، فکری، هنری و سیاسی مارکس با پدر همسرش، لودویگ فون وستفالن، نیز بسیار عمیق بود. گوته و شکسپیر از جمله موضوعات گفتگوهای همیشگی آن دو در باب ادبیات بودند. به پاس همین دوستی و «به نشانهٔ عشق یک فرزند به پدرش» مارکس رسالهٔ دکتری خود را به پدر جنی تقدیم کرد درست یک سال پیش از آنکه او نیز چشم بر جهان ببندد.

مکاتبات مارکس و جنی نشان می‌دهد که گذر سالیان، فقر، تنگدستی، تبعید و مشکلات بزرگ و بی وقفهٔ زندگی هرگز از عشق آن دو نسبت به یکدیگر نکاست. مارکس در نامه‌ای به جنی به سال ١٨٥٦ نوشت : «کافی است که تو در خیال لحظه ای از من دور شوی تا بلافاصله دریابم که گذر زمان تنها بر عشق من نسبت به تو افزوده است درست مثل آفتاب و باران که گیاهان را بارور می سازند.»

انگلس دوستی بی همتا

در دورهٔ کوتاه تبعیدش در پاریس در سال ١٨٤٢، مارکس از خلال حرفهٔ روزنامه نگاری به مدافع بی قید و شرط آزادی های اساسی تبدیل شد و همزمان نسبت به مسائل اجتماعی حساسیت ویژه ای پیدا کرد. او در ١٨٥٩ در مقدمهٔ معروفش بر نقد اقتصاد سیاسی دربارهٔ همین نخستین تجربهٔ روزنامه‌نگاری نوشت : برای اولین بار ناچار شدم موضع و نظرم را دربارهٔ جایگاه و نقش منافع مادی بگوید.

در همین پاریس یا پایتخت قرن نوزدهم به تعبیر والتر بنیامین، مارکس با افکار سوسیالیست های اتوپیک نظیر سن سیمون، شارل فوریه و همچنین پرودون آشنا شد و به مرور نگرش خود را نسبت به تاریخ و جامعه صیغل داد و «مفهوم علمی کمونیسم» را پی ریخت. کتاب فقر فلسفه از ثمرات این دوره است که مارکس در نقد آرای پرودون مستقیما به زبان فرانسوی نوشت.

پاریس این دوره پناهگاه ٨٠ هزار پناهندهٔ آلمانی از جمله شاعران و متفکران بزرگی بود که از چهار گوشهٔ جهان به پایتخت قرن نوزدهم پناه آورده‌ بودند. طی همین دوره مارکس و انگلس با یکدیگر پیوند دوستی ناگسستنی بستند. دلبستگی مشترک آن دو به فلسفه و ادبیات، به جهان فکری-فرهنگی و جهت گیری های سیاسی مشترک، پایه های این دوستی و همکاری پایدار را ساختند. مارکس و انگلس طی چهل سال بی وقفه و تقریبا به طور روزمره با یکدیگر مکاتبه و تبادل نظر کردند. بدون این تجربهٔ بی نظیر و منحصربفرد آنان قادر به آفرینش آثارشان نبودند.

برغم تاریخنگاری های عجولانه، انگلس در قیاس با مارکس از شخصیتی بسیار قوی بهره مند بود. با وجود مشغله‌های حرفه‌ای بسیار سنگین، انگلس آثار اصیل و به جا ماندنی در زمینه های فلسفی، تاریخی و نظامی آفرید. او حتا در شکل گیری اندیشه‌های اقتصادی «مارکس جوان» نقش تعیین کننده داشت. بسیار پیشتر از مارکس، انگلس اثری با عنوان طرح نقد اقتصاد سیاسی را نوشت. خود مارکس این اثر و دیگر اثر انگلس با عنوان وضعیت طبقهٔ کارگر انگلستان را «نبوغ آمیز» و راهگشا خواند. در همین دوره، انگلس بهتر از مارکس اقتصاددانان انگلیسی و اسکاتلندی را می‌شناخت و تجربهٔ مستقیم‌تر و ملموس‌تری از جهان سرمایه‌داری و وضعیت طبقهٔ کارگر داشت.

نخستین سال های همکاری مارکس و انگلس صرف «تسویه حساب آنان با آگاهی فلسفی گذشته‌شان» شد. دو اثر معروف خانواده مقدس و ایدئولوژی آلمانی که در سال های ١٨٤٦-١٨٤٤ نوشته شدند ثمرهٔ همین همکاری بود.

در پی این تسویه حساب فلسفی، مارکس و انگلس موفق شدند به سرعت هدایت گروه های متعدد کمونیستی را برعهده بگیرند به طوری که کنگرهٔ دوم جامعهٔ کمونیست ها که دربرگیرندهٔ هسته های کارگران و پیشه‌وران آلمانی در تبعید بود، از آن دو خواست که سریعا بیانیه یا مانیفستی برای شناساندن اهداف سازمانی که به آن پیوسته‌اند، بنویسند.

کارل مارکس WikiCommons

مانیفست حزب کمونیست که در فوریه ١٨٤٨ و در بحبوحهٔ انقلاب های فرانسه و آلمان منتشر شد نتیجهٔ همین درخواست بود که طی آن مارکس و انگلس تلقی سیاسی خود را دربارهٔ کمونیسم و تفاوت آن را با تلقی های مذهبی رایج از آن ارایه می‌کردند.

می توان عصارهٔ اندیشه های مارکس و انگلس را دربارهٔ سرمایه داری و کمونیسم در همین اثر یافت. ١٧٠ سال پس از نگارش مانیفست از قدرت این اثر به هیچ وجه کاسته نشده است. کمتر متنی در تاریخ تمدن توانسته همانند این نوشتهٔ کوتاه بر سرنوشت انسان‌ها و جوامع اثر بگذارد.

نویسندگان جوان این اثر، از همان نخستین سطور اعلام می کردند که تاریخ همهٔ جوامع، تاریخ مبارزهٔ طبقاتی بوده است که نهایتا در جامعهٔ سرمایه داری معاصر به الغاء طبقات منجر می شود. از نظر آنان کمونیسم نه یک ایده یا آرمانشهر، بلکه جنبش تاریخی همین الغای طبقات بود، جنبش تاریخی که از نظر مارکس و انگلس از ضرورت عینی نیز برخوردار بود. مارکس و انگلس تاکید می کردند که کمونیست ها به مبارزات واقعی این جنبش تاریخی روشنی می بخشند و با برملا کردن مبانی و محرک های اقتصادی این مبارزات غایت تاریخی آنها را نشان می دهند.

مصیبتها و دستاورد تبعید در لندن

از فوریه ١٨٤٨ تا ژوئیه ١٨٤٩ مارکس و انگلس در قیام های کشورهای اروپایی به ویژه در پاریس و کلن شرکت جستند. شکست این انقلاب ها در اوت ١٨٤٩ مارکس را به تبعیدی ناخواسته به لندن راند. در انگلستان مارکس دورهٔ سختی از تنگدستی و کار نظری طاقت‌فرسا را آغاز کرد. همسرش جنی سال‌های تبعید انگلستان را به «مشکلات مادی، نگرانی‌های مداوم، محرومیت‌های سخت و به یک کلام فقر مطلق» تشبیه کرد. در سال‌های ١٨٥٢-١٨٥١ دو تن از فرزندان مارکس در اثر بیماری و گرسنگی جان دادند. مارکس حتا برای تهیه تابوت فرزندانش به کمک تبعیدیان فرانسوی متوسل شد. در سال ١٨٥٥ ادگار، نخستین فرزند و دوست مارکس نیز، در سن هشت سالگی در نتیجهٔ فقر مرد. جنی، همسر مارکس، در افسردگی شدید فرو رفت و مارکس برای گریختن از مصیبت های زندگی و سرخوردگی های سیاسی به مطالعه و کار طاقت فرسا پناه برد. او در نامه ای به انگلس به سال ١٨٥٨ نوشت : «بدبختی های خود را با غرق شدن در مسائل کلی از یاد می برم. اما زنم چنین امکانی ندارد.»

مارکس نظریه‌پرداز پول، دائما محتاج پول بود. عمدهٔ درآمد او در سال های ١٨٥٠ از محل مقالاتی تامین می شد که دو بار در هفته برای نشریه نیویورک دیلی تریبون می نوشت یا از طریق همکاری با یک دایرت المعارف آمریکایی به دست می‌آورد. شماری از نشریات آنزمان مقالات و سرمقاله های مارکس را بدون امضای نویسنده منتشر می‌کردند. برخی از این مقالات را انگلس می نوشت که در این دوره مطالعات عمیقی را در امور نظامی انجام می‌داد، در حالی که مارکس به یکی از تحلیلگران مهم مسائل دیپلماتیک دورهٔ خود بدل شده بود.

مارکس هرگز حرفه ای ثابت نداشت. او و خانواده اش بدون کمک‌های مالی دائمی انگلس هرگز قادر به ادامهٔ حیات نبودند. دوستی انگلس نیز در قبال مارکس و خانواده اش حد و مرز نداشت. انگلس حتا هزینه های آموزش و تفریح دختران مارکس را تامین می کرد و برای جلوگیری از یک رسوایی سیاسی و خانوادگی، پدرخواندگی فرزند طبیعی مارکس را برعهده گرفت و مخفیانه هزینهٔ زندگی کودک را در نزد خانواده‌ای که سرپرستی‌ وی را برعهده گرفته بود، تقبل نمود.

در این دوره مارکس سخت درگیر مطالعات اقتصادی‌اش بود. او از سال ١٨٤٩ در پی روشن کردن مبانی اقتصادی مبارزات طبقاتی و انقلابات کارگری بود. نقد اقتصاد سیاسی و بعدتر جلد اول کتاب سرمایه نتیجهٔ مطالعات همین سال‌هاست که تا دههٔ ١٨٦٠ تمام انرژی و قدرت فکری مارکس را جذب خود کرد. پس از مرگ مارکس، جلدهای دوم و سوم سرمایه توسط انگلس بازخوانی، بازنویسی و منتشر شدند.

 
با تاسف، مهلت اتصال به پایان رسیده است