گوش کنید دانلود پادکست
  • 15h00 - 15h05 GMT
    GMT 15h00 16/12 اخبار جهان
  • 15h05 - 15h30 GMT
    GMT 15h05 16/12 دنباله برنامه
  • 15h30 - 15h44 tu
    GMT 15h30 16/12 اخبار جهان
  • 15h44 - 16h00 tu
    GMT 15h44 16/12 دنباله برنامه
  • 16h00 - 16h05 tu
    GMT 16h00 16/12 اخبار جهان
  • 16h05 - 16h30 tu
    GMT 16h05 16/12 دنباله برنامه
  • 16h30 - 16h44 tu
    GMT 16h30 16/12 اخبار جهان
  • 16h44 - 17h00 tu
    GMT 16h44 16/12 دنباله برنامه
برای بهره گیری کامل از فرآورده های چندرسانه ای، پلاگین فلش را در مرورگر رایانۀ خود نصب کنید برای ورود، کوکی ها را در رایانۀ خود فعال کنید سایت ار.اف.ای با مرورگرهای مختلف و از جمله اینترنت اکسپلورر۸، فایر فاکس۱۰، سفری ۳، گوگل کروم ۱۷ و .. سازگار است

غربت، هویت وبدن در "زندگی شاید"

غربت، هویت وبدن در
 

"مانیا اکبری"، کارگردان و هنرمند ایرانی و "مارک کازینز"، کارگردان و نویسنده اهل ایرلند شمالی، در فیلمی بسیار شخصی به نام "زندگی شاید" ،احساسات، برداشتها و دید هنری-اجتماعی خود را به شکل نامه نگاریهای تصویری بیان می کنند.

این فیلم که در بخش "نگاهی دیگر" چهل و نهمین فستیوال فیلم "کارلوی واری " به نمایش در آمد، گر چه به تجربه عباس کیا رستمی و "ویکتور اریسه" اسپانیولی بی شباهت نیست که آنها نیز به دادوستد نامه های تصویری پرداخته بودند، اما بیشتر تکیه ای است بر بدن و به ویژه بدن زخم دیده از بیماری. بدن زنی که از نگاه دیگران نمی ترسد.
مانیا اکبری، همانگونه که درفیلم دیگرش، 4+10 ، بیماری خود را در محور فیلم ومخاطب قرار داده بود، این بار فرا تر می رود و برهنه تر و بی پروا تر آن را می کاود. به گفته وی بدنش می شود قلمش. جغرافیا و فرهنگ نیز بستر آن را می سازند.

گفت‌و‌گو با مانیا اکبری 09/08/2014 - شهلا رستمی گوش کنید

مانیا اکبری همچنین می گوید که چگونه توسط همه، اعم از خانواده، مدرسه، مردم و میهنش، به دلیل غیر متعارف بودن، طرد شده است و همه اینها راه غربت را برای او باز کرده اند.
از مانیا اکبری پرسیدم چگونه اندیشه ساختن چنین فیلمی شخصی وبه سبک نامه های تصویری به وجود آمد ؟
"فروغ اینجا می زیست"

"مارک کازینز"، هم که رابطه خاصی با ایران دارد و از پرستندگان "فروغ فرخزاد" است، در بخش های مربوط به خود، نقش آئینه را برای برجسته کردن تصویر و شناساندن مانیا اکبری ایفا می کند.
او در آغاز، مانیا اکبری و کارهایش را با استفاده از تصاویر ثابت معرفی می کند. و تصمیم خود را برای نشان ندادن تکه هائی از آثار این کارگردان به زئم خویش توجیه می کند.
از "مارک کازینز"، فیلمساز اهل ایرلند شمالی، پرسیدم آیا ساختن مستندی بزرگ به نام "داستان فیلم " که در پانزده بخش یک ساعته و در مجموع 900 دقیقه در شماری از شبکه های تلویزیونی به نمایش در آمد و در بخشی از آن از سینمای ایران هم یاد می شود، سبب شد به کار مانیا اکبری علاقمند شود و یا دلیل دیگری داشته است ؟
"مارک کازینز" می گوید : من از سالهای 1990 دیدن فیلم های ایرانی را آغاز کردم و عاشق این سینما شدم. از نظر من آنها عمیق تر و واقعی تر از فیلم های دیگر بودند. یکی از کارگردانان این سینما مانیا اکبری بود. من بیست انگشت او را دیدم که به نظرم یک شاهکار است. در یکی از سفرهایم هم با او آشنا شدم و این رابطه به وجود آمد. سپس سال گذشته تصمیم گرفتیم این فیلم را با یکدیگر بسازیم و چون در یک شهر زندگی نمی کردیم وزبانمان هم یکی نبود، تصمیم گرفتیم نامه های تصویری برای یکدیگر بفرستیم.
بنابراین، این فیلم ثمره علاقه زیاد به سینمای ایران، عمق فیلم های مانیا و انگیزه برای داد وستد فکری است.
پرسش : آیا دلایل دیگر نمی تواند وجود داشته باشد،چون کارگردان زن در ایران زیاد است؟ آیا بدین دلیل نیست که مانیا اکبری تنها یک سینما گر نیست، بلکه هنرمند نیز هست و پرسش های خوبی را مطرح می کند؟
"مارک کازینز": بله، درست می گوئید. او بسیار غیر متعارف است . به زبانی بسیار عمیق، پیچیده و شاعرانه سخن می گوید و من همواره به شعر بیشتر از نثر تمایل داشته ام.
این درست است که زنان سینماگر بسیاری در ایران وجود دارند، اما من می خواستم با مانیا اکبری همکاری داشته باشم. بخشی از آن هم بدین دلیل که ما سلیقه ای مشترک داریم . از جمله در مورد نگاه به بدن و یا به گفته ویرجینیا ولف، احساسات روحی و دنیای درونی مشترک. دیگر این که سینمای مانیا، اجتماعی- سیاسی نیست. بیشتر شخصی و از نظر من مدرن است. واین فیلم هائی است که من دوست می دارم.
پرسش : برخی از جمله خود من می پرسیدیم چرا شما در جائی که مانیا را معرفی می کنید هیچ تصویری یا تکه ای از کارهای او را نشان نمی دهید تا بیننده ای که او را نمی شناسد، کمی با کارش آشنا شود ؟ علتش چه بود ؟
"مارک کازینز" : راستش را بخواهید، گرچه من کارهای مانیا را بسیار دوست می دارم، اما می خواستم یک فیلم از او بسازم نه از کارهایش. فیلم ما یک اثری است قائم به خود و نه درباره کار یک شخص دیگر. من می توانستم یک فیلم با تکه هائی از کارهای مانیا بسازم اما آن اثر تبدیل به نثر می شد، در حالی که من می خواستم بیشتر شاعرانه باشد.
بنابراین هنگامی که از کارهایش صحبت می کنم تصویری از یک منظره طبیعت مه گرفته در اسکاتلند را نشان می دهم تا معنائی اثیری از او بدهم.
پرسش : شما درباره "ویرجینیا ولف" صحبت کردید و پیش تر هم به فروغ اشاره داشتید. بدین ترتیب از سه زنی صحبت می کنیم که از زندگی زخم خورده اند. چرا این ها را کنار یکدیگر گذاشتید ؟
"مارک کازینز" : نخستین دلیل این است که من همواره از کودکی با زنان و زنان بسیار قوی ایرلندی بزرگ شده ام. ازمادر بزرگ گرفته تا مادر و نزدیکان دیگر. از این رو بسیار خوب دلیری و بزرگ منشی زنان را احساس می کنم . چیزی را که من در زنان بسیار دوست می دارم این است که احساسات خود را پنهان نمی کنند، درحالی که مردان فکر خود را پنهان می کنند و دهانشان را می بندند. این کار زنان به نظر من کاری بسیار درست و از نظر روانشناختی سالم است. زنان هم اعتماد می کنند و هم آن را جلب می نمایند. "ویرجینیا ولف" زندگی خود را برای ما برملا می کند، مانیا اکبری هم اززندگی اش برایمان می گوید، و فروغ هم، که یکی از زنان انقلابی بود، زندگی درونی اش را به روشنی و به شکلی برای ما برملا کرد که هنوز هم در ذهن ما طنین می اندازد. از این روست که من در حال ساختن فیلمی درباره فروغ هستم.
من باور دارم که پنهان نگهداشتن احساسات در درون خطرناک است و این سه زن هنرمند هر سه درونشان را به نمایش گذاشتند..
پرسش : باز برگردیم به فروغ فرخزاد. وقتی من شما را با خالکوبی نام فروغ بر روی بازویتان دیدم، شگفت زده شدم. باورم نمی شد که یک مرد غربی این چنین فروغ را بفهمد و هوادار او باشد. شما با این کار خود بسیار از تحسین معمولی فراتر رفته اید ؟ چرا؟
"مارک کازینز": من عاشق شعرهای او هستم. می دانید، وقتی یک هنرمند بر شما اثر می گذارد و روح شما را لمس می کند، دائم در ذهنتان حضور دارد. درست مانند این است که یکی نامش را در سر شما حک کرده باشد. حالا که این چنین شده، چرا نامش را بر بدنم ننویسم ؟؟ به ویژه اگر این شخص فروغ باشد که شاعر خوبی بود و زنی بسیار دلیر. همانگونه که می دانید در بسیاری از کشور ها، روی برخی دیوارها یا خانه ها پلاکی نصب می کنند و می نویسند فلانی در اینجا می زیست. این تاتوی روی بازوی من هم همین معنا را دارد : "فروغ اینجا می زیست"...در سر و در جسم من.
پرسش : شما در واقع به این زنان، که یکی چون "ویرجینیا ولف" خود را می کشد چون می دانست دارد دیوانه می شود، دیگری چون فروغ، در برابر اجتماع و سنت می ایستاد و سومی، مانیا اکبری، با دلاوری تمام با بیماری اش روبرو می شود، بهترین نمره را می دهید.
"

گفت‌و‌گو با مارک کازینز 09/08/2014 - شهلا رستمی گوش کنید

مارک کازینز" : برای این که زنان قوی تر از مردان هستند. دست کم زنانی که من شناختم بسیار قوی بودند. مردان وقتی با مشکلی روبرو می شوند یا به الکل رو می آورند، یا می گریزند و یا نفی می کنند. زنان اما با مشکلات روبرو می شوند و تلاش بر حل کردن آن می کنند. این رودروئی زنان با دشواریها، تلاش بر یافتن راه حل و حتا دشواریها را تبدیل به امتیاز کردن، نکته بسیار مهمی است. این کاری است که مانیا انجام می دهد، یعنی بیماری خود را تبدیل به موتوری برای آفرینش کرده است. ویرجینیا ولف و فروغ فرخزاد هم همین کار را انجام دادند.
پرسش : سری به فیلم های خود شما بزنیم. انگیزه ساختن این سری طولانی

درمورد فیلم ها چه بوده ؟ آیا می خواستید به گونه ای دیگر کار "مارتین اسکورسیزه" را با سینما تکرار کنید ؟
"مارک کازینز" : من شماری مستند درباره سینما ساخته ام. البته نه همه تاریخ سینما. فیلمی نیز به نام "سینما، ایران" ساخته ام که تاریخچه این سینما را مرور می کند.
در همه موارد، من آنها را برای بازگو کردن عشق و یانفرت ساخته ام. وقتی از عشق صحبت به میان می آمد، هدف نگاشتن نامه های عاشقانه به سینما بود. برای سپاسگذاری از این بود که سینما مرا همچون کودکی در آغوش گرفت، نوازشم کرد و همواره دوستم بوده است. بر عکس، من همچنین فیلم هائی ساخته ام تا خشم و نفرت خود را از فیلم هائی بیان کنم که کوته بینانه و حقیر بودند. فیلم هائی که ما بیشتر درسینمای غرب می یابیم و سینمائی است که توسط مردان به وجود آمده. از سوی دیگر ما همواره درباره "پدرخوانده" و یا "سیتیزن کین" و فیلم های بسیار خوبی از این دست صحبت می کنیم، اما درباره "کیرا موروتوآ" و یا "فروغ فرخزاد" و یا "سفیفه"، کارگردان بزرگ آفریقائی، چیزی گفته نمی شود.
من از این خشمگینم که تاریخ سینمای ما همواره توسط کسانی چون من، یعنی یک مرد غربی سفید پوست نوشته شده و از این رو دید محدودی از سینما در جهان می دهد. بنابراین من تلاش می کنم روش دیگری را در پیش بگیرم.
پرسش : با در نظر گرفتن این موضع، به نظر شما جای سینمای ایران در صحنه سینمای جهان کجاست ؟
"مارک کازینز" : سینمای ایران به دلایل مهمی که همه شنوندگان شما می شناسند جای خود را در دنیای سینما بازکرده است.
یکی از آنها این است که سینمای غرب بیشتر بر پایه رمان و ادبیات، از جمله رمان های "چارلز دیکنس"، ساخته شده است. درحالی که سینمای ایران از سنت رمان نویسی بر نخاسته. خاستگاه این سینما حافظ، سعدی و فروغ و شعرای دیگر بوده اند. این واقعیت به سینمای ایران ویژگی خاصی داده و از آن یکی از سینماهای مهم ملی جهان ساخته است.
از سوی دیگر، شما اگر به فیلم ابراهیم گلستان نگاه کنید، که در اواخر دهه هفتاد ساخته شد، تم دیگری را می بینید که در سینمای ایران همواره به کار گرفته شده و آن اهمیت هر لحظه از زندگی و یا زمان حال است.. در آنها نیازی به سفیه فضائی، دایناسور و یا "هری پاتر" نیست. باز هم فیلم دیگری چون "نون و گلدون" محسن مخملباف را به یاد بیاورید. در این فیلم بی نظیر، کار گردان نگاه تماشاگر را به سوی دنیای کوچک ومحدودی می کشاند که در نهایت کوچکی، تبدیل به سمبلی از همه جهان می شود. توانائی سینمای ایران در این است. سینمای ایران از این دید بی نظیر است
گفتنی است که مستند های "مارک کازینز" درباره فیلم های مهم این هنر، با دسته بندی های هو شمندانه و با نگاهی درست به فیلم های برگزیده شده، گنجینه ای نادر برای سینما دوستان به شمار می آید. به عنوان مثال، بخش نخستین، یعنی "زایش سینما"، به هیچ وجه از فیلم های آغازین سینما صحبت نمی کند و برعکس در بخش "سینمای امروز وآینده"، از "به سوی شرق"، ساخته "دی دبلیو گریفیث" در سال 1920 سخن می رود!
در پایان باید گفت که بخش های ساخته مانیا اکبری، از نیمه فیلم و تا پایان جا، اهمیت و ویژگی خود را پیدا می کنند و با تصویری بسیار کوبنده پایان می پذیرند. که شاید بهتر می بود که فیلم در همین جا پایان می یافت. اما یک اثر دوسره، می بایست جائی هم به سر دیگر بدهد که علیرغم حضور بسیار مفیدش، پایانی رمانتیک به آن می بخشد.

"فتو ژورنالیسم" و چسباندن آفیش

چندی است که "خبرنگار-عکاس" ها برای رساندن صدای خود و مبارزه با بحرانی که در حرفه آنان به وجود آمده، مخفیانه به چسباندن تیراژ بزرگ از عکس های خود بر دیوارهای شهر پاریس می پردازند.
آنها به شکل یک کماندو، همراه با جارو، سطل و چسب، حدود ساعت 10 شب به کوچه ها می ریزند و به سرعت عمل می کنند. نحوه کار آنها بدین صورت است که با موتورهای کوچک می آیند و سر یک کوچه می ایستند و دور و اطراف را می پایند. سپس یک دیوار مناسب را بر می گزینند وکار خود را آغاز می کنند.
این اکسیون که "دیسترب" یا "مزاحمت" نامیده شده، هدفش، به گفته "پییر تارجمن"، مبتکر این کمپین آفیش چسباندن غیرمجاز، این است که "واقعیت را در برابر چشمان مردم قرار دهند".
این "فتو ژورنالیست" آژانس "کاسموس"، در فاصله دو رپرتاژ در "افریقای مرکزی"، کشوری که از شبه نظامیان مختلف زخم خورده، تصمیم گرفت این صحنه های دل آزار را در برابر چشمان شمار بیشتری بگذارد. و از این رو، فضای کوچه را به عنوان یکی از مهمترین شبکه های اجتماعی، برگزید.
همکاران و دوستانش خیلی زود به او پیوستند وچند ماه بعد، این جنبش گسترش یافت و هم اکنون بیش از 100 عکس که مهر "دیسترب" را بر خود دارند، از پاریس تا "سارایوو" چسبانده شده اند.
"رافائل یعقوب زاده"، یکی از عکاسان می گوید ما فضای شهری را با تصاویری در اندازه های انسانی پر می کنیم تا رهگذر بتواند با آنها ارتباط برقرار کند.
البته چسباندن عکس بدون مجوز، هیجان و ترس هم دارد. ازجمله فرا رسیدن پلیس. در یکی از نوبت هائی بود که آنها در یکی از محله های پاریس عکس می چسباندند. آنها ناچار شدند همه عکس هائی را که به دیوارهای نزدیک به "خانه عکاسی" (نمایشگاهی برای عکس) چسبانده بودند، بکنند.
از آن پس، اعضای جنبش مهارت پیدا کردند و راه موش و گربه بازی با ماموران پلیس را یاد گرفتند. یعنی به محض این که قامت یک پلیس را از دور می بینند، وسائل خود را جمع می کنند وبه سوی محلی دیگر می روند و تا بامداد عکس هائی از آن چه در جهان می گذرد می چسبانند.
"رافائل یعقوب زاده" می گوید، این کار آنها خراب کردن دیوار نیست چون چسب عکس ها به راحتی و بدون این که اثری بگذارد کنده می شود. در عین حال آنها از دیوارهائی استفاده می کنند که خنثی باشند. روی ویترین بانک ها و مغازه ها نمی چسبانند.
از سوی دیگر موضوع عکس ها عراق، آفریقای مرکزی، اوکرائین و از این گونه سوژه ها هستند و این کاردر چارچوب یک کنشگری برای آگاهی افکار عمومی قرار می گیرد.
واکنش رهگذران یکسان نیست، برخی خوششان می آید و برخی دیگر ناخشنودی خود را بیان می کنند. به هر رو این عکس ها عمر کوتاهی دارند اما در همان مدت هم شاید بتوانند کمی دیدگان شماری را بگشایند و معضلات جهان را یاد آوری کنند.

"خواب زمستانی" پس از نخل طلای کن

فیلم "خواب زمستانی"، فیلم بسیار آکادمیک و بسیار بلند (سه ساعت و شانزده دقیقه) "نوری بیلگه جیهان"، برنده نخل طلای امسال فستیوال کن، به روی پرده سینما ها آمد.
این فیلم که در دکوری پر برف و آرام آناتولی در زمستان می گذرد، از تلاطم روح و پرسشگری شخصیت ها سخن می گوید. در صدر این شخصیت ها، آیدین، بازیگر بنام پیشین و ثروتمند قرار می گیرد که هتلی را در تروگلودیت های (غارهای) واقع در این منطقه ساخته ودر آن با همسر جوان و خواهری که طلاق دردناکی را پشت سر گذشته، به سر می برد. در این خلوت زمستانی، شخصیت ها یکدیگر را زیر ذره بین می برند و شخصیت اصلی که بسیار خود محور، خود باور و خود بزرگ بین است، کم کم دچار تردید می شود.
در کنار آنها چند شخصیت محلی زندگی می کنند که آنها، برخلاف آن انسان دوستی ای که مالک خانه هایشان، یعنی ایدین، به خود نسبت می دهد، زیر فشار کرایه خانه قرار دارند و در فقر به سر می برند. آنها نیز هر کدام برخورد خود را با زندگی دارند : یکی از خواستن و دریافت کمک ابائی ندارد و دیگری، به بهای از دست دادن همه چیز، می خواهد غرور خود را حفظ کند.
آمیخته این شخصیت ها و اندیشه هایشان، بیننده را به سفری در زمستان درونش می برد.
فیلم "خواب زمستانی" که بسیار فیلم های "برگمن" و نمایشنامه های چخوف را به یاد می آورد، موضوعی تازه و ساختاری نوین ندارد و از این رو برخی از تماشاگران را کسل می کند.
این فیلم آرام و زیبا، که حکایت از توانائی کارگردانش دارد و از عمق، بازی و پرداخت خوبی نیز برخوردار است ، از آن فیلم هائی نیست که بتواند بر گذشت زمان پیروز شود. به ناچار به فهرست همه آن فیلم های برنده نخل طلا خواهد پیوست که فراموش شده اند.

پرتره"استالین" گم شده است

در سال 1953، پس از مرگ "پدر کوچک خلق" یعنی "استالین"، پیکاسو، نقاش بنام اسپانیولی، پرتره ای را که از او کشیده بود، در یکی از شماره های "ادبیات فرانسه" به چاپ رساند و ماجرا برانگیخت.
ماجرا از آنجا آغاز شد که در روز 6 مارس 1953، "لوئی آراگون"، شاعر فرانسوی، تلگرافی به "پیکاسو" فرستاو در آن نوشت "آستالین درگذشت. هر کاری می توانی بکن. یک مطلب یا یک تصویر"..
پیکاسو هم که از سال 1944 عضو حزب کمونیست بود، از اطرافیانش خواست عکسی از استالین برای او بیاورند. این تصویر در روز 12 مارس در مجله یاد شده که سردبیری اش را "آراگون" به گردن داشت، به چاپ رسید.
پس از آن صدای اعتراض ها در حزب کمونیست بلند شد. روزنامه "هومانیته" هم در مطلب خود به طرحی که رفیق پیکاسو" از "استالین بزرگ" کشیده بود، اعتراض نمود.
این اعتراض ها در واقع به این دلیل انجام می گرفت که "پیکاسو" از تصویر رسمی "استالین" در سالهای پایان عمرش، که او را پیرمردی آرام و مهربان نشان می داد استفاده نکرده بود.
"پیکاسو" هم که از این اعتراضات دلگیر شده بود، خواست که این طرح را به او بازگردانند. او در درخواستش نوشت : " من دسته گلی برای مراسم خاک سپاری آوردم، اما این دسته گل مورد توجه قرار نگرفت. همیشه یک چنین چیزهائی در خانواده ها پیش می آید !!"
این طرح به نقاش بنام اسپانیولی بازگردانده شد و در دیداری که، در سال 1972، یکی از مسئولان مجله با او داشت، پیکاسو طرح را به او نشان داد که در درون یک کتاب قرار داده بود.
پس از مرگ "پیکاسو"، در روز 8 آوریل 1973، در صورت برداری هائی که از دارائی های وی انجام گرفت، هیچ اشاره ای به این طرح نمی شود.
بنابراین و به زبان کارشناسان هنری که می گویند جای این اثر مشخص نشده، می توان گفت که "پرتره استالین" گم شده است.

دوران آشفتگی استودیوی "گیبلی"

همه آنهائی که بافیلم های بلند انیمیشن ژاپنی، ساخته "هیائو میازاکی" و "اسائو تاکاهاتا" آشنائی دارند به احتمال زیاد نام استودیوی "گیبلی" را شنیده اند.
این استودیو که نامش از یک هواپیمای اکتشافی ایتالیائی در دوران جنگ دوم جهانی گرفته شده، توسط این دو انیماتور درسال 1985 بر پا نهاده شد.
اما این استودیو از چند ماه پیش دچار بحران مالی شده و مدیر آن، "توشیو سوزوکی"، را ناچار کرده که بگوید برای مدتی فیلم بلند انیمیشن در آن ساخته نخواهد شد.
گفتنی است که "تاکاهاتا"، طی سالهای گذشته و سپس "میازاکی"، از سال گذشته در فستیوال ونیز، اعلام کردند که به ساختن فیلم های بلند انیمیشن پایان می دهند و شاید این بازنشستگی یکی از دلایل مشکل استودی "گیبلی" باشد. به ویژه این که "گورو میازاکی"، پسر "هیائو" (تپه شقایق ها، 2011) نتوانسته در فیلم های خود آن فانتزی و نرمش فیلم های بنیان گذاران استودیو و از جمله پدرش را بیابد.
استودیوی "گیبلی" که فیلم های بسیار موفقی چون "همسایه من تورورو" (1988)، "پرنسس مونونوکه" (1977)، "سفر چی هیرو" (2001)، "باد بر می خیزد" (2014) را ساخته، در واقع چوب پیروزیهای آن فیلم ها و مو فقیت نسبی "پرنسس گاگویا" (2014) و "خاطرات مارنی" (2014) را هم می خورد. چون استودیوی "گیبلی" می بایست با شماری استودیوی مستقل و با کیفیت ژاپن رقابت کند و همواره در صدر فروش ها قرار داشته باشد.
با وجود بر کناره گیری دو چهره مهم انیمیشن ژاپن و رقابت ها، باز هم استودیوی "گیبلی" چندان درمانده نیست چون هم یک موزه دارد، هم کالاهای حاشیه ای می فروشد و هم با کمپانی "دیسنی" همکاری دارد که امتیاز ویژه پخش فیلم در خارج را داراست.
 

  1. 1
  2. 2
  3. 3
  4. ...
  5. بعدی >
  6. آخرین >
برنامه‌ها
 
با تاسف، مهلت اتصال به پایان رسیده است